![]() |
![]() |
|
| ... هميشه ما با چشمهايمان بيشتر ميشنويم تا با گوشهايمان ... |
|
حالا قکر کن برا همه تکراری بشی.حرفات . خودت . رفتارت .پیش .خدات.فرشته مهربونت . عالم و آدم ...باس چیکار کنی .رد گم شی تا شاید دلی برات تنگ بشه و صدائی صدات کنه.. نمیدونم .فعلا که خسته شدم و به خودم مرخصی استعلاجی میدم ...اما همینو بگم هیچی سختتر از بی معرفتی نیست.....خدا حافظ.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/09/28ساعت 22:37 توسط حسن عابدی |
|
|
شبای محرم جون میده براگریه کردن . شاید فقط تواین شباست که دلیلت میتونه قابل قبول باشه.مداح مدحشو در غریبی آقا میخونه و تو تو خودت برا غریبی خودت اشک میریزی . اول از همه دلگیری چرا مطلب دیشب وبت مشتری نداشته هرچند براش خوب بلندگو برداشته بودی . دوم اینکه ته خط همه جاده های روح و روانت به کاروانسرا ختم میشه و حالا که کاروانسرا تعطیله تو موندی جواب این همه مسافر سرگردان رو چی بدی .آخه داستان سفر همه مسافرا رو تو نوشتی ... دوروزه چشام سیاهی رفته از بس درودیوارای سیاه کارگاه رو زل زدم . همین امروز هشت ساعت تک و تنها اونجا بودم . نه زنگی نه اسی نه کسی همش منتظر اومدن یه نفر بودم تا بیاد آرومم کنه و باهام حرف بزنه حالا کی و چی ..نمیدونم..ظهر هم که شد درشت رو وایت برد نوشتم "منتظرت بودم" و اومدم بیرون... حالام که سوز غریبی از تلویزیون فضا رو پر کرده جون میده هم برا خودم اشک بریزم هم برا حسین...کجادانند حال ما سبکبالان ساحلها.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/09/26ساعت 22:48 توسط حسن عابدی |
|
|
وقتی تو حیات خلوت رویاهات زل میزنی به قرص ماه.وقتی اقاقیای خشکیده خاطراتت بیخ گوشت نجوا میکنه وقتی سیخکهای یاسهای نخ نما بادیدنت زارزار گریه میکنند اونوقت تو از نم سرد چشات گله میکنی ودروغ بزرگ شبونه ؟ بدبخت ستاره سپید شبانه های تنهائیت ماههاست همه شبگردیهاشو باساز منطق کوک میکنه ..آخه کدوم دلداده ای دل به بایدهای زمونه میده ودم از عاشقی میزنه ..توساده ای که سرکاری و خودت خبر نداری .عاشقی کدومه . مستی کدومه ...دیدی جز شبونه رو؟...دلم به حال خیال بیچاره ام میسوزه که عمری من یه لا قبا رو باس یدک بکشه...باید بخوابم ...بخوابم؟.../ خب نخوابی جیکار کنی باس بالاخره صب بشه یا نه...تو هم حال منو گرفتی هم حال خودت ..آخه چی میخوای از جون من هرروز و شبت به دلمردگی میگذره همینه که هست ..حالا که چی ..کسی نمیفهمت ؟درکت نمیکنه؟ به درک..راست میگم والا...هی بکپ تو سیاهجال تنهائیت.ازبس بنان و شجریان وساز دلتنگی گوش بده تا ایشالا جونت بالابیادو هم من ازدستت خلاص بشم هم فرشته بیچاره ای که حق نداره خودش باشه. بله ... یعنی فاتحه حس و حال شما هنریا رو بخونن که تو شادیها اشکتون درمیاد و تو مجلس عزا ریسه میرین ...این از بخت کجکی منه که خیال آدمی مث تو شدم.آدم قحط بود .... هی با توام ..کجائی ؟هی؟...با دیوارحرف میزدم ؟... هی ...چرا این ریختی شدی ؟حالت خوبه ؟ فیلم بازی نکن دیگه ...میخوای احساسات منو تحریک کنی ؟..تکراریه . عادت کردم ... هی ..هی ..ای بابا ..چی شد؟..پس افتاد .بدنش سرده نفس نمیکشه ...کمک کمک .این ارباب ما تموم کرده...چرا صبح نمیشه ..لعنتی .مگه دروغی که شنفتی چقدر مهم بود که به این روز افتادی ...چشاش بازه ..این چیه توچشش .. یه عکس . یه عروسک . یه فرشته .یه عروسک کوکی داره میچرخه ....چرا کشتیش نامرد دروغگو..تو قاتلی قاتل.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/25ساعت 23:42 توسط حسن عابدی |
|
|
شب بود . ساعت ۱۱ .من وخیال به رسم و عادت هرشب پله ها را دوتا یکی کردیم ولامپ ۱۰۰ پشت بومو روشن.هرکی پیت حلبیش رو بر داشت جلدی چش انداخت به سفره سیاه آسمونو ستاره منتظرشو پیدا کرد وبعد کلی خیرگی که مث قرص کدئین آرومت میکرد شروع کردیم به صحبت : من: خب.. بگو خیال: تو بگو.. من: باشه . امروز رفتم خیابون بهزیستی .لابه لای درختا. جاده بلند و خلوت. قدم زدم رو برگای خشک زرد. خش خش برگا جوونیمو قلقلک داد... جون گرفتم. اومدم. خیال: کاش می نشستی رو صندلی بیست و پنجم . همونجا که درخت آویزونش شبیه درخت گیلاسه.. من: نشستم اما درخت گیلاسی ندیدم خیال: مگه میشه ؟ من: حالا که شده... خیال: نکنه قطع کردن؟ من: قطع نکردن...اون درخت به خیاله...وقتی می بینیش که بخوای خیال: و تو نخواستی؟ من: خواستم ولی انگار قد سنم رفته بالا...کاش می بودی. هردو آه بلندی کشیدیم و قد یه نفس بلندرفتیم به پائیزکهای جوونی.بعد هم از پله ها سر خوردیم تو حیات خلوتمون.بیچاره لامپ ۱۰۰ که اونشب تاصبح تو رویاهای ما سوخت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/16ساعت 23:51 توسط حسن عابدی |
|
|
خوشبخـتي ما در سه جمله است.
تـجربه از ديروز استـفاده از امروز امـيد به فـردا... ولـي مـا بـا سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم. حـسرت ديـروز اتـلاف امروز تـرس از فـردا. ----------------- اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت. ---------------------------------------------------
گاهی وقت ها از نردبانی بالا می رویم تا دستهای خدا را بگیریم. غافل از اینکه خدا آن پایین ایستاده و نردبان را محکم گرفته که ما نیفتیم!
-----------------------------بدون شرح---------------------- ![]() ------------------------------------------------ دو تا دستام مركبي
----------------------------------------------------------
هرگز جز در وصف آفتاب شعرى نخواهم گفت نه امشب و نه هیچ شب دیگرى شمع هایتان را خاموش کنید من آمده ام پروانه هاى وحشت زده را از خودسوزى در کتابخانه ى روشنفکران حسود سنجاق بدست نجات بدهم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/09/15ساعت 22:4 توسط حسن عابدی |
|
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/05ساعت 21:22 توسط حسن عابدی |
|
|||||||
|
چگونه یک نمایشنامه 10 دقیقهای بنویسیم: 12 قاعده برای نمایشنامهنویسان علاقهمند:
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/05ساعت 21:13 توسط حسن عابدی |
|
|
||||||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/01ساعت 16:40 توسط حسن عابدی |
|
||||||||||
|
||||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/08/01ساعت 16:23 توسط حسن عابدی |
|
||||
|
استاندار خراسان شمالی
در جمع هنرمندان و پیشکشوتان عرصه تئاتر استان: تعالی هنر نمایش در گرو تبیین ارزش ها و مبانی تاثیرگذار اسلامی است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/19ساعت 18:20 توسط حسن عابدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حسن عابدی متولد 1351 . کارشناس هنرهای نمایشی . بازیگر . نویسنده و کارگردان تئاتر
این وبلاگ در نظر دارد تا دیدگاه های ادبی و هنری حسن عابدی را در قالب مقالات . دلنوشته ها و نقد ونظر ارائه نماید . |
| پیوندهای روزانه |
|
خانه فیلم مخملباف بهمن قبادی کارگاه هفت سنگ ایران تئاتر آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مقالات مونولوگ کارنامه و آثار عکس و گرافیک یادداشت کارگاه تئاتر میم دیدگاه نقد و نظر شعر و ادب |
|
RSS
|